مانليمانلي، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه سن داره

قصه نی نی کوچولوی ما...

بدون عنوان

1391/7/18 10:22
نویسنده : مامی جون
221 بازدید
اشتراک گذاری

عرق سرد تمام تنم رو پوشونده بود ...نميتونستم تكون بخورم انگار همه عضلاتم قفل شده بود... درد توي تمام وجودم ميپيچيد... اما من فقط به يه چيز فكر ميكردم .... ني‌ني كوچولوي توي دلم..

يه هفته اي بود به خاطر ويار بد رفته بودم خونه مامانم و ميخواستم اون روز عصر برگردم خونمون كه درد امانم نداد... با مامان و بابام راهي بيمارستان شدم و بعد از كلي آزمايش و سونوگرافي فهميدم كه كيسه صفرام پر از سنگ شده.  دكتر گفت تو اين شرايط هيچ كاري نميشه كرد فقط بايد تحت نظر باشي و دارو بگيري... مگه روزا ميگذشت؟؟؟ انگار چند تا وزنه سنگين آويزون عقربه هاي ساعت كرده بودن كه تكون نخورن.... بالاخره بعد از پنج روز راهي خونه شدم.... 

پ.ن: ميدونم كه تو هم مثل من خيلي اذيت شدي ... اي كاش ميتونستم بهت قول بدم كه ديگه همچين اتفاقي نمي افته ...  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

الهام
30 مهر 91 16:08
مبارکت باشه عزیزم.ایشالا بارداری خوبی داشته باشی.منم فکر کنم الان هفته 6 باشم.البته هنوز سونو نرفتم.دکتر گفته زوده.خیلی نگرانم.برام دعا کن.راستی....الان سنگها کاملا دفع شدن؟خطری برای نینیت نداره؟