مانليمانلي، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

قصه نی نی کوچولوی ما...

سونوي nt

1391/8/9 13:29
نویسنده : مامی جون
444 بازدید
اشتراک گذاری

بازم بابايي نتونست باهامون بياد...افسوس صبح زود رفتم آزمايشگاه نيلو و آزمايش غربالگري دادم از اون جا هم رفتم سونوگرافي پارميس تا وقت سونو بهم بده... اونم گفت ساعت 2 بعد از ظهر بيا...دل تو دلم نبود كه ببينمت... خلاصه نوبتم شد و رفتم تو مطب... (اون روز يه عالمه مامان مثل من اومده بودن براي ديدن ني ني هاشون) ... دراز كشيدم رو تخت وچشمم رو دوختم تو مانيتوري كه رو به روم بود... كه يه دفعه عزيز دلم رو ديدم... وايييييييييييييييي دست كوچولو پا كوچولو....قلب همش داشتي تو دل ماماني وول ميخوردي و سر جات بند نبودي...نیشخند باورم نميشد فرشته كوچيك من حالا واسه خودش يه آدم كامله.... همش دلم ميخواست بابا هم پيشمون بود و تو رو ميديد. اما تا خانم دكتر خواست ازت عكس بگيره پشتت رو كردي به ما و تكون نخوردي... خانم دكتر هم گفت نميشه پاشو برو يكم شيريني بخور دوباره بيا... خوشمزه دوباره كه اومدم خانم دكتر يه كمي ازت عكس گرفت بعدم يه فيلم واسه يادگاري... توي خونه همه از ديدنت كلي ذوق زده شدن و ميگفتن شكل بابايي هستي...

حالا منتظرم تا اولين تكونات رو حس كنم... زودتر بزرگ شو... 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ندا
26 آبان 91 18:58
سلام من از نی نی سایت اومدم پیشت
برای تو رو هم همون خانم دکتر جونه سونو کرد؟
به نظرت دقیق داشت اندازه میگرفت به نظر من یکمی ناشی میزد هی رو دل توام اون دسته رو کوبید ؟ یعنی خدایی بود نی نی سرجاش موند


آره همون بود خانمی. دکترم تاییدش کرده بود.. برای من همه اندازه ها رو چندبار گرفت.